تبليغاتX
بگذارید و بگذرید...این نیز بگذرد

بگذارید و بگذرید...این نیز بگذرد

کاروان رفت و و در خواب و بیابان در پیش

پرواز را بخاطر بسپار چون پرنده مردنیست

 

سلام غریبه

نمی دانم چگونه آمدی و چگونه رفتی .آمدنت را نفهمیدم و

رفتنت را هم ندیدم .

وقتی خواب بودم آمدی و بیدار شدم .وقتی رفتی باز خوابم برد

. بیداریم خواب بودو خوابم بیداری . آمدی به خانه ی دلم پا

گذاشتی .

دلی که آینه اش زنگار بسته بود ، دلی که تارهای سرد سکوت

پنجره آزارش میداد

دلی که غبار فضای آن را پر کرده بود

با آمدنت دوباره جان گرفت.

وقتی آمدی طراوت و تازگی به سینه ی سرد و خموش من

بازگشت .

مانند گذشته بهار به سینه ام گل داد

چه زیبا آمدی...

عاشقت شدم و خراب روی زیبایت ، دلبسته ی کلامت ،

وابسته ی نگاهت و بیچاره ی دلبری تو

چه زیبا روزگاری داشتم با دیدنت جان میگرفتم و با بوییدنت پرواز میکردم

هر بار که با تو حرف میزدم چنان غرق در تو و زیباییهایت میشدم

که خودم را فراموش میکردم .

چه زود گذشت

وقتی که بین عاشقانه هایمان حرف از جدایی میزدی دلم

میلرزید و بغض گلویم را میفشرد

باورم نمیشد که روزی تنها بمانم

ولی موسم فراق آمدو رفتی...

حال من ماندم و دل همیشه بی کسم

حال من ماندم و غرق در تنهایی خویش

هیچ کس نمی آید و نخواهد آمد که جای خالی تو را در سینه ام

پر کند

حال که از تو مینویسم گریه امانم نمیدهد

غصه ی عجیبی سینه ام را میفشارد

داغ دلم تازه میشود و غرق در با تو بودن میشوم

سر جدایی منو تو را هیچ کس نمی داند

می دانم که توام حالی بهتر از من نداری .

ولی آخر بگو چه کنم ؟

بعد از تودرد های بی درمان دلم را به که بگویم ؟

خستگی هایم را با که در میان گذارم ؟

عشقم را برای که خرج کنم ؟

چه کسی مرا میفهمد جز تو ؟

مرا بیچاره ی خودت کردی و رفتی

ای نگار من شمیم بوی تو را از بهار میپرسم

سراغ کوی تو را از نسیم میگیرم

و کنون که نیستی خموده ام و پژمرده

ای لیلای من مجنون

کمرم زیر بار جداییت شکست

یادت می آید وقتی از حرف های دلم و دوری تو برایت گفتم

چقدر گریه کردی ؟

و دگر نیستی که حرفهای مرا بشنوی...

آه...

سوز آهم شرر بر خرمن هستی میزند...

و در پایان بی پایان فقط

سکوت

سکوت

سکوت

 

دیگر طعم زندگی را نخواهم چشید

میان غم بار ترین

وشاید زجر اورترین لحظاتم

مرگ به سراغم میاید

و کابوس زندگی پر دردم را

میان شیرین ترین ارزوهایم

به زنجیر میکشد

من مرده ام

واینک تابوتم را

میان سنگینی سکوت

سنگین تر از دردهایم

 به سوی فرجامی که دیگر گریبانگیر انسان هاست

 می برند

قبرم را به تزیین دانه های خاکی

که جسم را در بر می گیرند

می ایند

و رویایم را پایان می بخشند

و زندگی پر از رنجم را فرجامی ابدی می دهند

انسانها

زمان را شبگیر خواهند کرد

 وارام

و ارامتر از ثانیه ها فراموشم خواهند کرد

ومن

دیگر طعم تلخ زندگی را نخواهم چشید

 و من مرده ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 11:31  توسط رهگذر  | 

سلام غریبه

سلام غریبه

نمی دانم چگونه آمدی و چگونه رفتی .آمدنت را نفهمیدم و

رفتنت را هم ندیدم .

وقتی خواب بودم آمدی و بیدار شدم .وقتی رفتی باز خوابم برد

. بیداریم خواب بودو خوابم بیداری . آمدی به خانه ی دلم پا

گذاشتی .

دلی که آینه اش زنگار بسته بود ، دلی که تارهای سرد سکوت

پنجره آزارش میداد

دلی که غبار فضای آن را پر کرده بود

با آمدنت دوباره جان گرفت.

وقتی آمدی طراوت و تازگی به سینه ی سرد و خموش من

بازگشت .

مانند گذشته بهار به سینه ام گل داد

چه زیبا آمدی...

عاشقت شدم و خراب روی زیبایت ، دلبسته ی کلامت ،

وابسته ی نگاهت و بیچاره ی دلبری تو

چه زیبا روزگاری داشتم با دیدنت جان میگرفتم و با بوییدنت پرواز میکردم

هر بار که با تو حرف میزدم چنان غرق در تو و زیباییهایت میشدم

که خودم را فراموش میکردم .

چه زود گذشت

وقتی که بین عاشقانه هایمان حرف از جدایی میزدی دلم

میلرزید و بغض گلویم را میفشرد

باورم نمیشد که روزی تنها بمانم

ولی موسم فراق آمدو رفتی...

حال من ماندم و دل همیشه بی کسم

حال من ماندم و غرق در تنهایی خویش

هیچ کس نمی آید و نخواهد آمد که جای خالی تو را در سینه ام

پر کند

حال که از تو مینویسم گریه امانم نمیدهد

غصه ی عجیبی سینه ام را میفشارد

داغ دلم تازه میشود و غرق در با تو بودن میشوم

سر جدایی منو تو را هیچ کس نمی داند

می دانم که توام حالی بهتر از من نداری .

ولی آخر بگو چه کنم ؟

بعد از تودرد های بی درمان دلم را به که بگویم ؟

خستگی هایم را با که در میان گذارم ؟

عشقم را برای که خرج کنم ؟

چه کسی مرا میفهمد جز تو ؟

مرا بیچاره ی خودت کردی و رفتی

ای نگار من شمیم بوی تو را از بهار میپرسم

سراغ کوی تو را از نسیم میگیرم

و کنون که نیستی خموده ام و پژمرده

ای لیلای من مجنون

کمرم زیر بار جداییت شکست

یادت می آید وقتی از حرف های دلم و دوری تو برایت گفتم

چقدر گریه کردی ؟

و دگر نیستی که حرفهای مرا بشنوی...

آه...

سوز آهم شرر بر خرمن هستی میزند...

و در پایان بی پایان فقط

سکوت

سکوت

سکوت

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 15:11  توسط رهگذر  | 

&&زندگی&&

زندگی یک بازی درد اور است

زندگی یک اول بی اخر است

زندگی کردیم و اما باختیم

کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

بر کمر باید کشی این کوه را

زندگی را باهمین غمها خوش است

باهمین بیش و همین کم ها خوش است

باختیم و هیچ شاکر نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 16:50  توسط رهگذر  | 

فاصله ی بین ادم ها

چقدر فاصله اینیجاست بین آدم ها

چقدر عاطفه تنهاست بین آدم ها

كسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شكوفاست بین آدم ها

كسی به خاطرپروانه ها نمی میرد

تب غرور چه بالاست بین آدم ها

و ازصدای شكستن كسی نمی شكند

چقدر سردی وغوغاست بین آدم ها

میان كوچه دل ها فقط زمستانست

هجوم ممتد سرد ماست بین آدم ها

زمهربانی دل ها دگر سراغی نیست

چقدر قحطی رویاست بین آدم ها

كسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدم ها

و حال آینه را هیچ كس نمی پرسد

همیشه غرق مدا راست بین آدم ها

غریب گشتن احساس درد سنگینی ست

و زندگی چه غم افزارست بین آدم ها

مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟

چقدر راز و معماست بین آدم ها

سلام آبی دریا بدون پاسخ ماند

سكوت ، گرم تماشاست بین آدم ها

چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل

و اهل عشق چه رسواست بین آدم ها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم؟

طلوع عشق چه زیباست بین آدم ها

میان این این همه گل های ساكن اینجا

چقدر پونه شكیباست بین آدم ها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چقدر خشكی و صحراست بین آدم ها

و كاش صبح ببینم كه باز مثل قدیم

نیاز و مهر و تمناست بین آدم ها

بهار كردن دل ها چه كار دشواریست

و عمر شوق،چه كوتاست بین آدم ها

میان تك تك لبخندها غمی سرخ ست

و غم به وسعت یلداست بین آدم ها

به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدم ها

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 19:4  توسط رهگذر  |