پرواز را بخاطر بسپار چون پرنده مردنیست
سلام غریبه
نمی دانم چگونه آمدی و چگونه رفتی .آمدنت را نفهمیدم و
رفتنت را هم ندیدم .
وقتی خواب بودم آمدی و بیدار شدم .وقتی رفتی باز خوابم برد
. بیداریم خواب بودو خوابم بیداری . آمدی به خانه ی دلم پا
گذاشتی .
دلی که آینه اش زنگار بسته بود ، دلی که تارهای سرد سکوت
پنجره آزارش میداد
دلی که غبار فضای آن را پر کرده بود
با آمدنت دوباره جان گرفت.
وقتی آمدی طراوت و تازگی به سینه ی سرد و خموش من
بازگشت .
مانند گذشته بهار به سینه ام گل داد
چه زیبا آمدی...
عاشقت شدم و خراب روی زیبایت ، دلبسته ی کلامت ،
وابسته ی نگاهت و بیچاره ی دلبری تو
چه زیبا روزگاری داشتم با دیدنت جان میگرفتم و با بوییدنت پرواز میکردم
هر بار که با تو حرف میزدم چنان غرق در تو و زیباییهایت میشدم
که خودم را فراموش میکردم .
چه زود گذشت
وقتی که بین عاشقانه هایمان حرف از جدایی میزدی دلم
میلرزید و بغض گلویم را میفشرد
باورم نمیشد که روزی تنها بمانم
ولی موسم فراق آمدو رفتی...
حال من ماندم و دل همیشه بی کسم
حال من ماندم و غرق در تنهایی خویش
هیچ کس نمی آید و نخواهد آمد که جای خالی تو را در سینه ام
پر کند
حال که از تو مینویسم گریه امانم نمیدهد
غصه ی عجیبی سینه ام را میفشارد
داغ دلم تازه میشود و غرق در با تو بودن میشوم
سر جدایی منو تو را هیچ کس نمی داند
می دانم که توام حالی بهتر از من نداری .
ولی آخر بگو چه کنم ؟
بعد از تودرد های بی درمان دلم را به که بگویم ؟
خستگی هایم را با که در میان گذارم ؟
عشقم را برای که خرج کنم ؟
چه کسی مرا میفهمد جز تو ؟
مرا بیچاره ی خودت کردی و رفتی
ای نگار من شمیم بوی تو را از بهار میپرسم
سراغ کوی تو را از نسیم میگیرم
و کنون که نیستی خموده ام و پژمرده
ای لیلای من مجنون
کمرم زیر بار جداییت شکست
یادت می آید وقتی از حرف های دلم و دوری تو برایت گفتم
چقدر گریه کردی ؟
و دگر نیستی که حرفهای مرا بشنوی...
آه...
سوز آهم شرر بر خرمن هستی میزند...
و در پایان بی پایان فقط
سکوت
سکوت
سکوت

دیگر طعم زندگی را نخواهم چشید
میان غم بار ترین
وشاید زجر اورترین لحظاتم
مرگ به سراغم میاید
و کابوس زندگی پر دردم را
میان شیرین ترین ارزوهایم
به زنجیر میکشد
من مرده ام
واینک تابوتم را
میان سنگینی سکوت
سنگین تر از دردهایم
به سوی فرجامی که دیگر گریبانگیر انسان هاست
می برند
قبرم را به تزیین دانه های خاکی
که جسم را در بر می گیرند
می ایند
و رویایم را پایان می بخشند
و زندگی پر از رنجم را فرجامی ابدی می دهند
انسانها
زمان را شبگیر خواهند کرد
وارام
و ارامتر از ثانیه ها فراموشم خواهند کرد
ومن
دیگر طعم تلخ زندگی را نخواهم چشید
و من مرده ام

